روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم.
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
چیه فکر کردید داره این مرد رو میکشه تا زودتر بره پیش خدا؟ نه صبر کنید
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.
خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس میکنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون میره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث میشه انسان به راحتی گناه کنه. دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها میتراشه که وقتی باقی نمیمونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی نیست برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم. مگه میشه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت میکنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمیکنم نیاز به خدا کمتر ارزشتر از نیاز به آب و غذا باشه. میدونم شاید برای خیلیهاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراریه دیگران. عیب نداره شما میتونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره. احتیاج نداره از کلمههای مخصوصی استفاده کنی، اون فقط میخواد آن چیزی که از قلب شما بیرون میآد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش میدونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.
فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمیرسه.
من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی
کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو
مولوی
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم.
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
چیه فکر کردید داره این مرد رو میکشه تا زودتر بره پیش خدا؟ نه صبر کنید
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.
خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس میکنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون میره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث میشه انسان به راحتی گناه کنه. دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها میتراشه که وقتی باقی نمیمونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی نیست برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم. مگه میشه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت میکنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمیکنم نیاز به خدا کمتر ارزشتر از نیاز به آب و غذا باشه. میدونم شاید برای خیلیهاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراریه دیگران. عیب نداره شما میتونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره. احتیاج نداره از کلمههای مخصوصی استفاده کنی، اون فقط میخواد آن چیزی که از قلب شما بیرون میآد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش میدونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.
فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمیرسه.
من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی
کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو
مولوی
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم.
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
چیه فکر کردید داره این مرد رو میکشه تا زودتر بره پیش خدا؟ نه صبر کنید
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.
خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس میکنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون میره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث میشه انسان به راحتی گناه کنه. دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها میتراشه که وقتی باقی نمیمونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی نیست برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم. مگه میشه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت میکنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمیکنم نیاز به خدا کمتر ارزشتر از نیاز به آب و غذا باشه. میدونم شاید برای خیلیهاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراریه دیگران. عیب نداره شما میتونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره. احتیاج نداره از کلمههای مخصوصی استفاده کنی، اون فقط میخواد آن چیزی که از قلب شما بیرون میآد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش میدونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.
فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمیرسه.
من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی
کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو
مولوی
بساط شیطان
بساط شیطان دیروز شیطان را دیدم. درحوالی میدان بساطش را پهن کرده بود، فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود ،غرور، حرص، دروغ، خیانت، جاه طلبی و ...... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی ها ازآزادگیشان را ، شیطان میخندید و دهانش بوی جهنم میداد . حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خوانده بود، مودبانه خندید و گفت؛ من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا میکنم نه قیل وقال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. میبینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت ؛البته تو با اینها فرق میکنی ، تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان ،آدم را نجات میدهد اینها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم می آمد اما حرفهایش شیرین بود گذاشتم که حرفهایش را بزند و او هی میگفت و گفت و گفت . ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود ؛ دور از چشمهای شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده از شیطان چیزی بدزدم. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم توی آن اما جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ریخت . فریب خورده بودم َُُفریب. دستم را روی قلبم گذاشتم نبود...! فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .تمام راه را دویدم تمام راه را لعنتش کردم می خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم: صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود......!ا
پردرآمدترین مردگان دنیا
مجله فوربس در این گزارش خاطر نشان می کند: "همه چیز سر و ته شده است، بازار مالی رو به خاک می نشیند و بازار در قبرستان سر به افلاک می برد".
"الویس پرسلی" پس از مرگ خود نیز بیش از "ستاره" های زنده درآمد دارد، او درصدر فهرست پردرآمدترین افراد مشهور پس از مرگ است. وارثین پرسلی طی یک سال گذشته 52 میلیون دلار درآمد داشتند، در صورتی که درآمد مدونای زنده 12 میلیون دلار کمتر بود.
"چارلز شولتز" هنرمند آفریننده سگ "اسنوپی" در سال گذشته به نزدیکان خود 33 میلیون دلار "هدیه داد".
"هیت لجر" بازیگر استرالیایی که به طور مرموزی درگذشت، طی یک سال به دارایی خود 20 میلیون دلار اضافه کرد.
درآمد نابغه مشهور "آلبرت اینشتین" تنها 2 میلیون دلار کمتر از ستاره های هالیوودی و برابر با 18 میلیون دلار بود.
به گزارش خبرگزاری نووستی، درآمد فروش پس از مرگ دیسک های "جان لنون" و "اندی وارهال" نیز به ترتیب 9 و 8 میلیون دلار بود.